محمد رضا واليزاده معجزى

147

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

ناصر الدين شاه واسطه مىشوند كه از بدبختى خانواده حسينقلى خان جلوگيرى شود . حاج على قلى خان سردار اسعد پس از دو سال زندانى مرخص ، ولى اسفنديار خان پس از هفت سال حبس به تهران مىآيد . حاج على قلى خان به وسيله اتابك اعظم و سپهسالار آوجى پيش ناصر الدين شاه مىرود . شاه ايران پس از اظهار تأسف از كشته شدن حسينقلى خان به اتابك مىگويد : " اولاد حسين قلى خان مانند اولاد خود من هستند و شما هر نظرى كه به اولادهاى من داريد به ايشان هم داشته باشيد . حاج على قلى خان تعريف كرده كه ناصر الدين شاه و اتابك به حدى نسبت به ما محبت و مهربانى كردند كه كشته شدن چنين پدر مهربانى و چند سال حبس و بدبختى را از ياد برديم و كمر خدمت چنين شاهى را بر ميان بستيم و تا دقيقه آخرى كه ناصر الدين شاه به گلوله ميرزا رضاى كرمانى به قتل رسيد ، من حضور داشتم و نعش او را به اتفاق اتابك در كالسكه گذاشته و با سواران خودم كالسكه را محاصره كرده به تهران آورده ، به عمارت دولتى بردند . اتابك چون اطمينان كاملى به قشون نداشت ، عمارت دولتى را به من سپرد و ميرزا رضاى قاتل را نيز به من سپرد . روزى يكى از بختيارىها به ميرزا رضا مىگويد : " چرا شاه را كشتى و مملكت را خراب كردى ؟ ! " قاتل ناصر الدين شاه در جواب مىگويد كه تو يا بختيارى نيستى يا خون بختيارى در رگهاى تو نيست . اگر من براى هركس بد كردم ، براى شما كه بد نكردم ، زيرا تلافى خون ايلخانى را من كردم " . تا موقعى كه مظفر الدين شاه از تبريز به تهران آمد ، عمارت دولتى و خزانه دست على قلى خان سردار اسعد بختيارى [ 4 ] بوده است . ظل السلطان از مرگ پدر آگاه مىشود موقعى كه ناصر الدين شاه كشته شد ، مسعود ميرزا ظل السلطان در اصفهان بود و وقتى كه خبر قتل پدر را شنيد خيلى داد و فرياد و بىقرارى مىكرد . يكى از اطرافيان خيلى نزديك كه جزء خصيصين شاهزاده بود ، از وى مىپرسد : " حضرت و الا شما كه به پدرتان ناصر الدين شاه علاقه‌اى نداشتيد و مخالف پدر خود بوديد و از سياست او تنقيد مىكرديد . پس اين داد و فريادها براى چيست " ؟ ظل السلطان پس از كمى تفكر در جواب مىگويد : " دقيقه‌اى كه حسينقلى خان را كشتم خودم شنيدم گفت : تو مرا كشتى ولى كوچكترين استفاده‌اى از من نخواهى كرد و ضرر جبران‌ناپذيرى نصيب تو خواهد شد و وقتى از اين كار پشيمان خواهى شد كه به حال تو سودى نخواهد داشت و حالا متوجه مىشوم كه آن